هفت آسمان ستاره (83/12/26)


زن ایستاده توی کوهپایه، با لباسهای زنانه ای در دست خیره به ته دنیای کبودی که جلوی چشمهایش کپک می زند؛آسمانی که از قرمزی بین متن آبی اش یاد خون می افتد؛ خون زیادی که شاید از سر کسی می تواند بیاید کسی که زن بالای سرش نشسته و ضجه می زند، دستهایش را دور می چرخاند و ضجه مویه می کند و مردی جوان که روزی دامادش بود و حالا صدها سال شکسته شده، کلاهش را در دست گرفته و خیره شده به زمین، باد می آید و خاک بلند می کند تا برود در چشم مرد، تا مرد بوی خاکستر را از خاک حس کند؛ خاکستری که می تواند مال زنی باشد که گلوله ای شده بود از آتش.

باد می آید و موهای زنی روی کوهپایه می آشوبد و دلش ریش می شود و از آسمان هیچ چیز بجز خون پیدا نمی کند.

شب و روز این هفته ها را در آسمان خون دیده و اشک، دلش به هم می خورد، از هر چیزی که جلوی رویش می گذاشتند، مرد آمد و بردش توی حیاط، آب می ریزد روی دست و رویش و بعد لبهایش را چسباند روی لبهای زن، دست کشید روی موهایش و گفت: «بچه اولش همیشه شوقش واسه پدر با بعدی ها توفیر داره » و زن تنها می خندد، دل زن می پیچد و زن انگار هیچ خبر دار  حالش نیست که رنگش پریده که تمام این هفته ها همین جا روی همین سنگ نشسته، پای همین سنگ ایستاده و تنها زل زده به آسمان کپک زده ی رو به رویش، که کبود شده و انگار دارد خفه می شود و دست و پا می زند دختر و جیغ می کشد زن و مردی نیست که به دادشان برسد.از دست کسی که معلوم نبود از کجا به شهر آمده و باید به کجا می رفت.

زن دارد از حال می رود، تمام این هفته ها را چیزی نخورده و از آسمان چشم بر نمی دارد و از مهره های روی صفحه تا طالع دختر بیفتد توی آسمان و ستاره اش معلوم شود که دختر می دود داخل و پایش می گیرد به صفحه و مهره ها پخش اتاق می شوند، همین می شود که ساحره قهر می کند و می رود و بخت دختر نیمه تمام می ماند. ساحره که می رود مادر می زند زیر گریه برای دختری که در هفت آسمانش یک ستاره نیست (1)

زن موهایش را سپرده به دست باد که میاید و نمی آید و ستاره ها سو سو می زنند روی لباس سفید دختر که سوار بر اسب دارد می رود به راهی که بختش برایش رقم زده و نقره ای های روی لباسش که موج بر می دارد و چشمک می زنند. مثل ستاره های که زن در سپیده ی صبح روی تپه به نظاره نشسته، ستاره هایی که نقره ای می شوند و متن آسمانی که یکدست سفید است و ستاره چین، کم کم زرد می شود و بعد انگار خون می پاشد همه جا،حتی به لباسهای زن و زن جیغ می کشد، دختر می افتد و زن از حال می رود، زن در فکر مرد جوانی است که دختر را به اندازه ی زمین، اسب و تفنگش دوست داشته و نمی داند چطور بگوید از کسی که سر زده آمد و وسعت دامن عشقش را لکه دار کرده بود و کسی جرأت نداشت از خانه اش بیرون بیاید تا دختر را نجات دهد از دست مردی که پا در خلوت حوای جوانی گذاشته بود که با لباس یاسی تیره، چشمهای تیله ای مشکی و صورت گرد، در سیاهی دخمه خرگوش سفیدی را می مانست که هر حسی را در هر آدمی بر می انگیخت، حالا چه باید بگوید به مردی که رفته بود تا از شهرش دفاع کند، مردی که برای زنش از همه چیزش گذشته بود: مهر پدر، دیدار مادر، خانواده و حتی ارث بزرگش و حالا تنها او بود و اسبی و زمینی و تفنگی باد می آید و نمی آید زن ضجه می کشد، ضجه ای که در کوههای سیاه آن اطراف به زوزه ی ماده گرگی زخم خورده می ماند.

زن از خواب پرید، چراغ خوابش را روشن کرد و سعی کرد زیر نور قرمز و آبی گردانش خوابی را که دیده بود بیاورد، خوابی که انگار چرخ می خورد در ذهنش نفسش به شماره افتاده بود و قلبش تند می زد. خوب که چشمهایش به اطراف عادت کرد تازه یادش آمد توی اتاق پهلویی مردی خوابیده که یک دنیا دوستش دارد. مردی که ستاره شان حتماً با هم جفت و جور بود[2]... هر کاری کرد خوابش یادش نیامد فقط می دانست این خواب را بارها و بارها دیده است و هر بار که یادش آمده کجاست از ذهنش پریده خوابش حس کرد این خواب تکه ای از حقیقتی بوده که سالها پیش از یاد برده. وقتی این را به مرد می گوید که چشمهایش را باز کرده و با تعجب به زن نگاه می کند. مرد تنها می گوید:« واقعیت دروغ است و دروغ واقعیت »[3]. زن سعی کرد بخوابد اما
در همان حال و هوای خوابش مانده و دارد دست و پا می زند. شب با تمام سنگینی اش می گذرد چشمهایش را که باز می کند آفتاب خودش را انداخته روی کوچه و خیابان بین دست و پای مردمی که می آمدند و می رفتند، مرد رفته و زن صبحانه خورده و
نخورده لباس پوشید و بیرون رفت. سرکارش سری می زند و غری به شاگردش، خرید می رود، قطعه هایی نو برای کامپیوتر، کیک سفارش می دهد- یک کیک قهوه ای بزرگ با ستاره ستاره های سفید و قلبی قرمز و ژله ای، با دو شمع نقره ای - رسید خانه، برای خودش چای ریخت، نشست رو به پنجره روی صندلی و نفهمید چرا خواست در خاطرات کودکی اش غرق شود.

دخترک در کوچه پس کوچه های همیشه، هر روز به دنبال ستاره های آسمان می گشت و همین بود که مردم تصور می کردند عقل درست و حسابی ندارد. تا آن روز که برای مادرش خوابی را که دیده بود تعریف کرد و مادر تنها با تعجب یادش به افسانه ی زنی افتاد که در هفت آسمان ستاره نداشت و بعد از مرگش پیکرش ناپدید شده بود و افسانه اش سینه به سینه گشته بود تا رسیده بود به او، اما هنوز دخترک را کوچکتر از آن می دانست که به او چیزی بگوید، از آن موقع بود که دختر شد عجیب و تن مادرش می لرزید نکند که خرافه ها حقیقت باشند و ستاره ای ناپدید شود و حالا دیگر چایش یخ کرده بود، بلند شد رفت آشپزخانه، لیوان را گذاشت و برگشت.


بیخودی خسته بود، رفت توی اتاق لباس یاسی اش را پوشید و دراز کشید خوابش برد، خوابید وخواب دید پیرزنی را که توی کوهها شده بود یک گلوله ی آتش، ضجه می زد و با این حال ایستاده بود هنوز کنار مردی جوان که با تفنگ اسبش را کشت تفنگش را در زمین خاک کرد، زمین را رها کرد و رفت توی کوهها تا با زن ضجه بزنند برای دختری که در هفت آسمان بی ستاره بود. کسی که ساحره گفته بود برای همیشه سرگشته خواهد شد، تا آخر دنیا، مرگ ندارد و بعد از ناپدید شدنش تنها لباسهایش از او باقی می ماند، هر بار یک جای دنیاست و هرگاه ستاره ای ناپدید شود روحش در جسمی ظاهر می شود و در این فاصله سرگشته است و روحش در عذاب، و کسی باور نکرده بود.

زن خوابید و خواب دید، خواب هفت آسمان ستاره را که هر چه می گشت، هیچ کدامشان او را نمی پذیرفتند، حتی بین ستاره های مردم شهرش، کنار ستاره ای کسی که دوستش داشت هیچ ستاره ای نبود، حتماً باید همانجا می بود، مگر نه اینکه خوشبخت بودند؟ بین ستاره های مردم شهر دنبال ستاره اش می گشت که ناگهان همه با هم سقوط کردند[4] و رفتند طرف زمین تا اگر دخترکی در پس کوچه ها به دنبال ستاره بود، دست خالی برنگردد خانه.

حس کرد روی زمین ایستاده و دارد ستاره ها را نگاه می کندف آسمانی را که ستاره باران شده بود، ستاره هایی که یکی بعد از دیگری شهر را روشن می کردند، شهری که با ستاره ها قایم باشک می کردند، خانه هایی که بودند، ستاره ها که می آمدند و همه جا روشن می شد، دیگر نبودند، زمینی که زیر پایش می لرزید و درد هزارساله ای که از کنج قلبش سرک می کشید و از
گوشه ی چشمش خودرا بیرون می انداخت. فردا سپیده ی صبح از زیر آوار خانه هیچ کس را پیدا نکردند بجز لباس یاسی زنی که بار هزاران سال را به دوش می کشید.


مرد ایستاده توی کوهپایه، با لباسهای زنانه ای در دست، خیره شده به ته دنیای کبودی که جلوی چشمهایش کپک می زند، به پیرزنی که خاکسترش کنار شیر سنگی[5]، رو به رویش ریخته و دختری که خونش آسمان را رنگ می زند، چشم انتظار مردی از تبار هزاران سال بعد، تا بیاید و کنار همین کوهپایه ای که خرابه های خانه اش در آنجا باقی مانده، بیاید و با هم ضجه بزنند.

***
اینجا کوههایی خاکستری که از خاکستر هزاران ساله سخت شده اند و زنی جوان با سری خونی، لباسی یاسی و باری سخت و باستانی بر دوش، به دنبال انسانهایی است که روزی دوستشان داشته، ضجه می زند و نعره می کشد، صدایش طنین می اندازد و کوهها را می لرزاند، آسمان صاف و بی ستاره است.

 


آتنا کوچکی زمستان ٨۴

 
1- در باور باستان هر شخص برای خودش در آسمان ستاره ای داشت که بسته به نور و زیبائیش زندگی او را جهت می داد و هرکس که بد شگون ، بدبخت و سرگشته بود گفته می شد که در آسمان ستاره ای ندارد.

.2- یکی دیگر از باور ایرانیان باستان جفت بودن ستاره های زن و شوهرها بود که باعث خوشبختی و سفیدبختی آن ها می شد

 
.3- بخشی از دیالوگ ساحره ها در نمایشنامه ی مکبث اثر ویلیام شکسپیر

 
4- در باورها بوده است که هر گاه ستاره ای از آسمان سقوط کند صاحب آن خواهد مرد.

 
5- از گذشته های دور ایرانیان باستان به عنوان نشان قبر عزیزان از دست رفته شان از شیر سنگی استفاده می نمودند که هم اکنون هم در بین بعضی عشایر وجود دارد.

 

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید