داستان آخر ( زمستان 86)

موهایش را که بست تازه یاد چشم هایش افتاد که هنوز بی حالت مانده لحظه دلش سوخت به حال چشم هاش و صورتی که توی آینه زل زده بود به چشم هاش؛ خط کشیدی طوری که کمی خواب آلود به نظر بیایند این مدل را خیلی دوست داشتی.

 

اصلا رابطه اش با خواب خوب بود خیلی خوب از همان وقت ها، از همان بچگی؛ پدر امده بالای سرت و دارد آرام بلندت میکند، قربان صدقه ات می رود تا بیدار شوی و مدادهایت را که دیشب توی بازی پرت کرده بودی طرفش از گوشه و کنار جمع می کند. آرام چشم هایت را باز می کنی و وقتی می بینی حواسش به تو نیست غلت می زنی و می گویی که می خواهی بخوابی فقط یک دقیقه، و پدر می آید بالای سرت، حالا بغلت می کند و می بوسدت و تو را همان طور توی بغل میبرد تا دم در دست شویی و می گوید یک دقیقه تمام شد و این قصه ی هر روز بود هر روز به جای قصه های شب تکرار می شد ولی شبها اصلا کیف نداشت، از پرستارت حالت به هم می خورد، دوست نداشتی ریخت نحسش را ببینی که سعی می کرد به زور هم که شده نقش مادرت را بازی کند. جیغ می زدی و از اتاق بیرونش می کردی، دوست داشتی تنها باشی با قصه هایی که توی سرت بود. پدر هم که همیشه دیر می آمد و وقتی در را باز می کرد خیلی از وقت خوابت گذشته بود و تو باید می خوابیدی اما خاوبت نمی برد، هی غلت می زدی و جای دستهای کسی را روی سر و گونه هایت حس می کردی و دلت قصه ی شب می خواست اما تا صدای در می آمد خودت را می زدی به خواب تا یک بوس کوچولو جایزه بگیری؛ آخر اگر پدر می فهمید بیداری اخم می کرد.

 

صدای زنگ در است انگار، باید بلند شوی باید بروی ولی تو هنوز آماده نیستی مداد را پرت کن طرف پدر مثل همان موقع ها و بخند، برو طرفش و ببوسش، حالا تویی که باید او را ببوسی، ا و را که فقط نگاهت می کند، تو دلت می گیرد ولی به روی خودت نمی آوری، لباسهایت را بپوش و لیوان چایی را که برای خودت ریخته بودی بگذار جلوی پدر روی میز، امروز هم دیر می رسی و دکتر غر می زند و از تو می خواهد وقت شناس تر باشی اما تو نیستی ، اصلا همیشه هم همین طور می مانی فایده ندارد اگر یک جور دیگر باشی آن وقت دیگر تو یک شخصیت دیگری و تو نیستی ؛ این قصه ی همیشه است، به پدر بگو شب برمی گردی زود قبل از اینکه بخوابد (برعکس خودش) و دوباره دلت بگیرد لعنت به این شبها، برو دیگر راننده دارد زنگ را می سوزاند از آن موقع تا حالا همین طور یک بند دارد زنگ می زند، قبل از رفتن اف اف را بردار و جیغ بکش اومدم تا زنگ را واقعا نسوزانده.دکتر می گوید باید سعی کنیحقیقت بین باشی تاباورت بشود؛ مشکل این جاست که هنوز باور نکردی ، بعد از این همه سال هنوز داری به خودت دروغ می گویی و تو می خندی - اگر اون واقعیت نداره پس تو هم واقعی نیستی و حتی همین دکتر که دارد سعی می کند باور کنی همه چیز دروغ است چون تو هر روز می بینی اش، برایش لبخند می زنی، سلامش می کنی و اگر وقت کنی برایش چایی می ریزی و سر درد دل برایش باز میکنی؟، نه اصلا...

 

 

***

یک شب پرستارت برایت یک کتاب آورد، مثل قصه ی همیشگی از اتاق انداختی اش بیرون و کتاب را پرت کردی گوشه ی اتاق ولی آن شب هم خوابت نبرد و رفتی سراغ کتاب، از نقاشی اش خوشت آمد چون خیلی شبیه پدرت بود. چقدر دلت هوایش را می کرد، دوست داشتی همیشه کنارت باشد اما نبود. بابای توی کتاب هم مثل بابای خودت بود خوب، اصلا انگار بابای خودت بود که تو را بغل کرده بود و روی جلد کتاب داشت به تو لبخند می زد، همه چیز را کشیده بودند حتی این پرستاربد جنس دروغ گو را، دلت گرفت، زدی زیر گریه و پرستارت آمد توی اتاق و دوباره خواست ادا در بیاورد که تو تف کردی توی صورتش و مثل دیوانه ها خندیدی؛ حقش بود. دکتر فقط چرند می گوید؛ مرض دارد می خواهد تو را از زندگی خوبی که داری بکشد بیرون و تو این را نمی خواهی _خودش هم می داند_ نمی فهمی چرا باید آن عکس را از توی اتاقت برداری اصلا آن که یک عکس نیست؛ نمی فهمی چرا باید وسائلش را بریزی دور و دیگر برایشخرید نکنی؛ اصلا خیلی چیزها را نمی فهمی ؛ نمی فهمی چرا باید قصه ی دروغی دکتر را باور کنی؛ تو شاگرد اول نبودی؛ تو با بهترین نمرات مدرکت را نگرفتی؛ تو توی خانه آینه داری اما دکتر می گوید نداری؛ یادت می آید قشنگ یادت می آید خانه تان را- همان خانه ای که پدرت تویش تو را بغل می کرد- اتاقت را یادت می آید و ... نه نمی شود گفت همی اینها دروغاست. تو قصه ی کودکان نمی نویسی ؛ تو بچه ها را دوست نداری و دلت برایشان نمی سوزد اصلا تو از عروسکهای زشت خوشت نمی آید پس این دکتر چه می گوید چرامی خواهد این همه دروغ را باور کنی؟ ول کن این چیزها را، ظرفها را بشور و ته مانده ی غذارا بگذار برای ناهار، به پدر شب بخیر بگو و برو بخواب هرچند که تنها نگاهت می کند و حتی شبها هم نمی خوابد و برق چشمهایش را توی تاریکی می توانی ببینی و دلت می گیرد.

 

این قرص های دکتر هم همه اش تو را می برد توی فکر و خیال و رویا، هی فکر می کنی توی بدنت و تمام صورتت جای تیغ مانده، حتی یک بار توی خواب دیدی که پدرت هر بار کار بدیمی کردی می بردت توی لانه ی پرنده ها و با تیغ می کشید توی بدنت یکی برای کار بدت یکی تنبیه و آخری برای اینکه بدانی چقدر کارت بد بوده برای همیشه و خواب دیدی این قدر کارهای بد کردی که تمام دستها و صورتت پر از سه تا سه تا جای تیغ شده خواب دیدی و جیغ زدی آن قدر که از خواب پریدی و دیدی پدر دارد همین طور نگاهت می کند بی حرف بلند شدیکه بغلش کنی و مثل بچگی ها روی شانه هایش گریه کنی که یاد خوابت افتادی وحشت تمام قلبت را پر کرد نه نمی توانستی باور کنی که این مردی روبه رویت نشسته این مردیکه صورتش تشکیل شده از خطهای کج کوله ی بچگانه ای ناشیانه از روی نقاشی همان کتابها کپی شده و تنش پر بود از لباسهایی پر از ابر هیچ ربط و شباهتی به پدرت نداشت نهاین مسخره بازی را دکتر راه انداخته بود و این فکر و خیال ها همه اش تقصیر این قرص ها بود که باعث می شدند تو فکر کنی تمام کودکیت را توی اتاقی تاریک در خانه ای واگذار شده به امور بچه های بی سرپرست گذرانده ای و نمره هایی خوبی که باعث کتک خوردنت از تنبلهای کلاس می شد با یک پرستار چاق خپل که همیشه سعی می کرد به زور هم که شده اشکهایت را پاک کند، نه این تو حقیقت ندارد، تو داری کابوس می بینی، کی گفته این آینه یتوی اتاق کاغذی است با طرحی از یک هنرپیشه ی دست چندم خارجی که شباهتی هم به تو دارد؟ نه این قصه دروغ است مثل قصه های پدری که همیشه آخر قصه هایش اعترافمی کرده مثل دوغ دروغی بوده، نه تو آن قصه ای که ماستی و همیشه راست بوده ای اصلا کی باور خواهد کرد بیا و یک کاری کن این کتاب را بنداز دور؛ چشم هایت را ببند آرام و خواب ببین، خواب یک قصه ی تازه را، خواب یک دختر کوچولو با موهای آزاد که روی تاب بالا و پایین می رود و برای پدر مادرش دست تکان می دهد، یک توی تازه باش ، نویسنده ی این قصه تویی ، این تویی باور کن.

 

 

وسط آزمون قلم چی

نوشهر

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید