من و بیهوده در تو جان دادن

استکان پشت استکان خوردم

تلخی قصه ام در اینجا بود

که از این درد و خون نمی مردم

این نیز به رسم این یک سال و نیمی که تمام ارشیو قبلی را پاک کردم تنها بخشی از یک اثر بلند تر است.

***

هر بار دارم ارتباطم را محدود تر می کنم...
نظرات را بسته ام... لایک ها را بسته ام ... اما هنوز ایمیلم هست تا به روز بودنتان را اطلاع دهید.
بی صبرانه منتظر خبر به روز بودن دوستانم خواهم بود.


با تشکر و احترام
اتنا کوچکی

***

بعد نوشت:

گاهی از خودم می پرسم تا کجا میشه یکی رو دوست داشت
چه اتفاقی باید بیفته تا ادم دست از دوست داشتن یه ادم بر داره؟
چقدر اشک؟ چقدر زمان؟ چقدر تنهایی لازمه؟
چند سال؟
کی میشه همه احساسی که به یکی  داشتی بتونی به یه ادم دیگه ببخشی؟
گاهی از خودم می پرسم... .