آن یار کزو منزل ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهو به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

*شیخ اجل ؛ حافظ شیرازی*

 

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پس نوشت: پریشان جان چقدر دوست داشتم این چند خطو

چقدر شرح حال این روزهام بود:

چقدر این مدت مادرم اذیت شدن و مراعاتمو کردن... چقدر عاقلانه برخورد می کنند باهام... چقدر خوشحالم که بهم اجازه دادن خودم تصمیم بگیرم و به نتیجه برسم... هر چند خیلی هم نگران و ناراحت شدن این مدت و غیر مستقیم شش دنگ حواسشون بهم بود... و هر دفعه ای با اشاره ای سر صحبت رو باز می کردن و راهنماییم می کردن باز غیر مستقیم... کاش منم بتونم همچین مادری باشم برای بچه هام...، همیشه بخندی دختر؛ همیشه

راستی از همه دوستانی که میان ممنون...نظرات رو بسته ام اما دوستانی که می خواهند به روز بودنشان را اطلاع دهند می توانند ایمیل بزنند... حتما خواهم آمد.

روزهایتان بی غم

اتنا کوچکی