شاید بدانید و شاید هم هیچ کس نفهمید که مدتی حال وبلاگم مثل خودم سردرگم و بی سر و ته بود.

 

به هر جهت که این روزها دلم می خواست مطلبی را به اشتراک بگذارم که دقیقا همین موقع ها اما 3 سال قبل تر در ماهنامه راهی دیگر به چاپ رسید و خیلی شرح حال است این روزها

ماهنامه ای که به راهی دیگر رفت و هیئت تحریریه اش هم هر کدام به راه خود رفتند

 

بدی نثرش را بگذارید به پای نثر شتابزده همان روزها

 

چه طور میشه به راحتی در مورد مسئله ای نوشت که تا وقتی نیست حس نمیشه اما وقتی هست تا اعماق قلب رو به درد میاره؟
چه طور میشه در مورد کار یا سلسله کارهایی گفت که گاهی ما آدمها در مورد بهترین موجودات زندگیمون مرتکب می شیم؟
خیانت هم مثل عشق خیلی شخصیه و اثری هم که میذاره توی زندگی آدمهای مختلف متفاوته (دقیقا مثل تعریفاتی که هر کدوم از ما ازش داریم.)
گاهی یه کار خیلی ساده ی ما توی زندگیه یه دوست یا یه آشنا خیانت محسوب میشه و البته خیلی هم گرون تموم میشه.
گاهی خواسته یا ناخواسته زخمی رو می زنیم که خوب شدنی نیست چرا که هر چیزی به قلب ما آدمها ربط داره خیلی پیچیده و سخته.
چطور میشه زخمی رو مرهم گذاشت که تنها یک مفهوم انتزاعیه؟
چه طور میشه یه زخم انتزاعی رو رویه یه سطح انتزاعی به اسم قلب درمان کرد؟
قلبی که هنوز که هنوزه هیچ جای مشخصی توی وجود ما نداره اما هست.
مسلما پنج ایرانی برعکسی که کلی هم شکل فانتزی براش طراحی شده در نام شاید اما در کلیت هیچ ربط و شباهتی به موتور بدن انسان که اندازه ی مشتش هم هست نداره.
در کل وقتی دوستی و محبت بشه سر یه رشته ای حتما سر دیگه اش مقوله ای به
نام خیانت دیده میشه.
خیانتی که شاید هیچ وقت توی دوستی ما مطرح نشه و شاید هر لحظه توی  رابطه هامون تکرار و تکرار بشه و تو باید عاشق باشی تا معنی ترس از خیانت رو بچشی و یا خائن باشی تا بتونی به راحتی قلب نزدیک کسانت رو به درد بیاری.
البته منظور من از واژه ی خیانت تنها اون تصویر کلیشه ای نیست که توی مغز همه ی ما نقش گرفته:
تصویر دوستی که چیزایی رو فهمیده که دوستاش ازش پنهان کردن و یا زنی میانسال که بعد از سال ها زندگی مشترک فهمیده که همسرش روابط پیدا و پنهان زیادی داشته و داره و یا حتی مرد تنهای شبی که دستای عشقش رو تویه دستهایه یه غریبه دیده.
نه - خیانت همیشه پا را از این تعریفات کلیشه ای فراتر گذاشته و شروع به آتش بازی و آتش سوزی می کند.

نمی شه فهمید که چه سخته که بفهمی بچه ی خودت همه ی دارو ندارت رو برداشته و رفته و تو رو بی پناه و بی سرپناه گذاشته مگه اینکه یه مادر یا یه پدر باشی.
نمی شه فهمید احساس اینکه صمیمی ترین دوستت عشقت رو از دستت کشیده بیرون و یا تمام فرصتای خوب زندگیت رو ازت گرفته چه احساسیه مگه اینکه یه عاشق یا یه دوست صادق باشی.

گریه آورترین مسائل تویه این لحظات اینه که دیگران فقط برای این که تو آروم بشی میگند که می دونن چه حسی داری اما نمی دونن یعنی نمی تونن که بدونن. و یا حتی بدتر از اون اینکه گاهی اطرافیان شروع به اظهار نظر در مورد شخص به اصطلاح خائن می کنند- آنهم جلوی چشم تو تا شاید دلت خنک شه_ بدون اینکه به این فکر کند که شاید هنوز دوستش داریو شاید قلبت هنوز براش می تپه و اصلا برای همینه که گریه امونت نمیده.
خیلی ها میان و بهت میگن که میدونستن این اتفاق بالاخره می افته اما از ترس نپذیرفتن یا ناراحتیه تو چیزی نگفتن و تو به این فکر می کنی که کار اون دوست- آشنا و یا عشق خیانت بوده یا اینها.
اگه دونستن این که تو  داری ضربه می خوری و نگفتنش خیانت نیست پس چیه؟
گاهی دلسوزی ها خیانته- گاهی قضاوت کردن ها- گاهی سکوت ها و گاهی گفتن ها و... و... و...و
خیانت هم مثل بقیه چیزهای این دنیا تیغ دو دمی است که از هر طرف که باشه می بره و آتیش می زنه و این آتیش گاهی سلول به سلول آدم رو می سوزونه و خاکستر می کنه و خاکسترش رو به باد میده و این همه از خودخواهیه ما سرچشمه می گیره.

یادمون نره که برتولت برشت میگه خطا اگه دانسته انجام بشه گناهه و اگه ندانسته خیانت.
این هم یه تعریفه دیگه.

 

************************************************************

 

یعنی نگات دلتنگ و یخ کرده اس

یعنی که سوختی توو زمستونت

چشمات شبیه شعله می پاشه

آتیشو رو حال پریشونت

 

پس نوشت: پریشان جان چقدر دوست داشتم این چند خطو

چقدر شرح حال این روزهام بود:

چقدر این مدت مادرم اذیت شدن و مراعاتمو کردن... چقدر عاقلانه برخورد می کنند باهام... چقدر خوشحالم که بهم اجازه دادن خودم تصمیم بگیرم و به نتیجه برسم... هر چند خیلی هم نگران و ناراحت شدن این مدت و غیر مستقیم شش دنگ حواسشون بهم بود... و هر دفعه ای با اشاره ای سر صحبت رو باز می کردن و راهنماییم می کردن باز غیر مستقیم... کاش منم بتونم همچین مادری باشم برای بچه هام...، همیشه بخندی دختر؛ همیشه

راستی از همه دوستانی که میان ممنون...نظرات رو بسته ام اما دوستانی که می خواهند به روز بودنشان را اطلاع دهند می توانند ایمیل بزنند... حتما خواهم آمد.

روزهایتان بی غم

اتنا کوچکی